گاهی در مقابل کودکم از کوره در می‌روم

صبا
من یک مادر شاغلم (۲)، دغدغه‌ها و مسائل روزمره: در عمل چه باید کرد؟
مهر ۱۷, ۱۳۹۶
تربیت جنسی کودک، چه زمانی و چگونه؟
آبان ۲۴, ۱۳۹۶

احتمالا شما هم در جایگاه پدر یا مادر، گاهی با شرایطی روبه رو می‌شوید که احساس می‌کنید کنترل اوضاع را از دست داده‌اید و لحظاتی پیش می‌آید که اصطلاحاً از کوره در می‌روید و کنترل رفتار و واکنشتان بسیار سخت شده و حتی ممکن است رفتاری از خود بروز دهید که بعدها از آن پشیمان شوید. ما مادران رستاکی نیز از این قاعده مستثنی نیستیم و به دنبال راه حل و کلیدهایی هستیم که در این مسیر ما را یاری دهند.

رهام

رهام

یکی از کتاب‌هایی که در این مورد تکنیک‌های خوبی را توضیح داده است، کتابی است به زبان فرانسه، نوشته خانم کاترین دومنوتی-کرمر، متخصص، مشاور و نویسنده در حوزه روش‌های تربیت مثبت، تربیت بدون فریاد و خشونت علیه کودکان. (اگر با مباحث ما درباره مکاتب تربیتی و روش تربیت مثبت کاملا آشنا نیستید، مطالب مربوط به این پرونده را اینجا بخوانید.)

یکی از ویژگی‌های مهم این  کتاب این است که نویسنده نوشتن آن را در جریان یک کار گروهی با یک جمع مادرانه انجام داده است. در این جمع، اعضای گروه تکنیک‌های مذکور در کتاب را به کار گرفته و از تجربیاتشان گفته‌اند.

در ادامه، یکی از تکنیک‌های این کتاب با عنوان دفترچه احساسات را معرفی می‌کنیم و از شما می‌خواهیم چنانچه تجربه‌های مشابهی دارید یا پس از خواندن این مطلب، این تکنیک را به کار گرفتید، ما را در تجربیات خود سهیم کنید.

 

نظریه کارشناسی

دفترچه احساسات: راهی برای خودکاوی بیشتر و جلوگیری از بروز خشونت‌ در تربیت فرزندان

حتما شما هم در طول روز همراه فرزندانتان، لحظاتی را دارید که به نظرتان سخت‌تر از بقیه لحظاتند. شرایطی که واقعا شما رو مستاصل می‌کند و گاهی باعث می‌شود واکنش‌هایی داشته باشید که بعداً خودتان را بابت آنها سرزنش کنید. نوشتن در مورد شرایط سخت می‌تواند به فرد در تحلیل و بازیابی آن وضعیت و مدیریت آن کمک کند. روشی ساده و راهگشا برای اینکه به تنهایی بتوانیم به خودمان برای حل مشکل کمک کنیم.

راهکاری که در اینجا ارائه می‌شود، درست کردن یک دفترچه احساسات است. در این دفترچه در مورد شرایط سخت خود در مواجهه با کودکمان می‌نویسیم. شما می‌توانید مثلا در مورد چند واقعه‌ای که جدیداً رخ داده و شما را به شدت به هم ریخته است، در این دفترچه برای خودتان بنویسید. ابتدا یادداشت کوچکی بنویسید که دقیقا چه اتفاقی افتاده. تاریخ بزنید و اگر دقیقا به خاطر دارید ساعت تقریبی و مکان واقعه را هم یادداشت کنید.

بعد در زمانی که فرصت داشتید و آرام بودید، مثلا شب، یک یا دو واقعه مهم را انتخاب کنید و روی آنها کار کنید. در این زمان با جزئیات کامل سعی کنید شرح بدهید که دقیقا چه اتفاقی افتاد و چه شد که شما تا این حد عصبانی، ناراحت، کلافه و سردرگم شدید. سعی کنید واقعا دقیق باشید و جزئیات را شرح دهید. سپس سعی کنید پیدا کنید چه عناصری از این واقعه چیزهایی را از گذشته شما بیرون می‌کشد؟ آیا عنصری در این واقعه هست که ناخودآگاه شما را با گذشته پیوند می‌زند؟ این عنصر می‌تواند یک صدا باشد، یک بوی خاص، یک تماس فیزیکی، یک حرف، یک ژست، یک رفتار یا هر چیز دیگر. اگر چنین چیزی پیدا کردید، آن را هم یادداشت کنید.

علی

علی

بعد از خودتان بپرسید که شرایط و وقایعی که  بین شما با کودکتان پیش آمد، چطور در خانه کودکی خودتان و با پدر و مادرتان مدیریت می‌شد؟ واکنش‌ها در مقابل جریانات مشابه با این جریان چه بود؟ همین الان چه واکنش‌هایی وجود دارد؟ چه ترس‌هایی با این جریان برای شما همراه می‌شود؟ احتمال خیلی زیادی وجود دارد که وقایع و شرایطی که ما را خیلی آزار می‌دهند، در واقع رابطه عمیقی با گذشته خودمان داشته باشند و بهتر است اینها واکاوی شوند.

بعد از نوشتن این موارد سعی کنید آرام جایی بنشینید و چشم‌هایتان را ببندید. سعی کنید برگردید به همان مکان و همان موقعیتی که با فرزندتان داشتید و این بار روی احساسات خودتان متمرکز شوید. چه اتفاقی در بدن شما می‌افتد؟ آیا شما حتی در بدن خودتان هم شرایط خاصی را تجربه می کنید؟ (مثلا ضربان قلبتان بالا می‌رود؟ عرق می‌کنید؟ داغ می‌شوید؟ یخ می‌کنید؟) اگر می‌توانید برای این احساساتتان یک شکل و یک رنگ و یک قالب تجسم کنید. چه حالتی دارند؟ با احساساتتان مدتی آرام بمانید. سعی کنید نسبت به آنها پذیرش داشته باشید. خودتان را بابت آنها سرزنش نکنید و به تمام معنا پذیرایشان باشید.

بعد از خودتان بپرسید با تمرکز روی احساسات خودتان چه چیزی در مورد آنها متوجه شدید؟ از کجا می‌آیند و چه ریشه‌هایی دارند؟ چه نیازی را در شما برمی‌گیرند؟ سعی کنید احساساتتان را رام و اهلی کنید. به آنها اطمینان بدهید که پذیرایشان هستید و سعی کنید آرامشان کنید.

ممکن است که احساساتتان در این زمان تغییر کند. وقت بگذارید و به این تغییر هم فکر کنید. همه اینها ممکن است ده دقیقه، یک ربع، نیم ساعت یا کمی بیشتر طول بکشد. ولی مهم این است که شما بتوانید با جسم و روح خودتان همراه شوید و پذیرای تمام تغییرات و نوساناتش باشید.

شما احتمالا شگفت زده خواهید شد وقتی که ببینید این گوش سپردن عمیق به خودتان تا چه حد می‌تواند به شما احساس امنیت و آرامش دهد. اگر در این زمان احساسات شما بروز می کند، به آنها اجازه ابراز بدهید. اگر اشکی سرازیر می‌شود، بگذارید که بیاید. اگر غمی همراهش می‌آید، پذیرای آن غم باشید. اگر می‌لرزید، جلوی خودتان را نگیرید. بگذارید ترس‌ها از وجود شما بیرون بریزند.

به تدریج با کمک دفترچه احساسات و توجه به خودتان، نسبت به آنچه درون خودتان می‌گذرد آگاه‌تر می‌شوید و این آگاهی کمک می‌کند که نسبت به خودتان پذیرش پیدا کنید. آرامش و امنیت بیشتری داشته باشید. مدتی بعد به خود می‌آیید و می‌بینید که هم بیشتر مراقب خودتان هستید و هم کودکتان آرامتر است.

 

منبع: Catherine Dumonteil-Kremer, Une nouvelle autorité, sans punition ni fessée, Nathan, Paris : 2014

 

گفت و گوو تبادل نظر

مامی مهربون

این که گفته میشه یه جور روانکاویه که روی بعضیا تاثیر خوبی می ذاره اما من خیلی برام سخته. این کار رو انجام دادن تمرکز زیادی میخواد، اینطور نیست؟

راستش من به نظر خودم، مشکل عمیقی دارم. من دقیقا بچگی خودم رو توی دخترم می‌بینم. با مشکلاتی مثل زود رنجی و پر توقعی بسیار شدید مواجهم که دقیقا خودم هم همین بودم. تا یه حرفی بهش می‌زنیم، سریع می‌زنه زیر ‌گریه و می خواد بغل بشه و ناز و نوازش بشه .اما من دوست ندارم اینجوری باشه. نمیدونم باید باهاش چیکار کنم! سعی میکنم خودمو کنترل کنم و باهاش حرف بزنم اما اون لحظه فقط خودشو میزنه زمین و گریه. هیچوقت هیچکس جرات نداره یه چیزی بهش بگه که آشوبگری نکنه. خیلی سعی کردم لوس بار نیاد اما می بینم انگار این رفتار ذاتیه یه چیزیه توی ژنش!

آراد

آراد

بهار

در مورد این روش که من به کار گرفتمش، بله واقعا تمرکز می خواد. زمان آروم، وقت کافی، جای ساکت و …

اما در مورد رابطه با دخترت، راستش به نظر من خیلی خوبه که یه بخشی از ریشه مساله رو پیدا کردی و آگاهی داری در موردش که این مساله به هر حال به گذشته تو برمی‌گرده. حالا خوبه شاید سعی کنی کم کم با زاویه دیگه‌ای نگاه کنی. به قول فیلسوف‌ها خیلی وقتا مسائلی که ما داریم سوبژکتیوه. یعنی لزوماً ربطی به آنچه به عنوان واقعه بیرونی می‌گذره نداره، احساس و نگاه ما به ماجراست که به اون رنگ و بو میده و اصلا حقیقت دیگه ای ازش میسازه.

من می‌خوام اینطوری بگم که فرض کنیم مثلا بخوایم مشخصاً راجع به موضوعی که در مورد دخترت میگی حرف بزنیم. سوال اول برای من اینه که آیا اگر این رفتار رو دقیقا بچه دیگه‌ای با مادر دیگه‌ای می‌کرد، تحلیل اون مادر هم مشخصا همین بود؟ یا همینطوری که میگی تجربه گذشته توست که مساله رو برات به رنگ و شکلی که امروز می‌بینی در میاره؟

یعنی ممکنه دختر نوعی تو بچه دو ساله من باشه، به فرض! و دقیقا همین کار رو هم بکنه و من اصلا به «زودرنجی» و «پر توقعی» فکر نکنم. و مثلا صرفا بگم بچه من بچه‌ایه که خیلی نیاز به توجه داره. آی آدم‌های اطراف چرا بهش به اندازه کافی توجه نمی کنید؟ یا بگم اقتضای سنشه. هنوز چگونگی مدیریت احساساتش رو نمی شناسه. به همین خاطر ناراحتیش رو با گریه نشون میده. پس من می‌تونم به تدریج سعی کنم بهش کمک کنم احساساتش رو بشناسه، روشون اسم بذاره و آنها رو مدیریت کنه. یا اینکه بگم بابا دختره دیگه. اصلا دخترها اینطورین. پسرها فرق دارن! ذاتا اینطورین! یا اینکه احساس کنم این بچه کمبود عاطفه داره. از همه چی می‌ترسه و جیغ میزنه و به من پناه میاره و یا هزار نوع تعبیر دیگه …

می‌دونی میخوام بگم واقعه یک واقعه ست. ما در مقابل یک بچه دو ساله‌ای هستیم که وقتی به خواسته‌اش نمی‌رسه یا حرفی خلاف میلش زده می‌شه، خودش رو زمین میکوبه یا گریه می کنه. اما تفسیرهای ما از این واقعه می‌تونند زمین تا آسمون متفاوت باشند. در اینجا درست و غلطی وجود نداره. اصلا به هیچ وجه نمی‌خوام بگم مثبت نگر باشیم و از زاویه مثبت به ماجرا نگاه کنیم و سعی کنیم و تغییر بدیم و این شعارها، اصلا حرفم این نیست!

برگردیم سر تکنیک و خودکاوی.

به نظرم، این خودکاوی‌ها می‌تونه باعث بشه ما متوجه بشیم در واقعه‌ای که اتفاق افتاده کجاش هست که ما رو اذیت میکنه. بعضی‌ها تو خودکاوی اصطلاحی دارند و می‌گن این جریان دکمه‌ت رو زده! منظور اینه که ما همه یک جاهایی از گذشته خودمون و با تجربیات خودمون یک چیزهایی رو حمل میکنیم که در ما نقاط حساسی می‌سازند مثل یکسری دکمه. حالا وقایعی که بیرون اتفاق می‌افتند مستقیم دست روی این نقاط حساس ما میذارند و اصطلاحا دکمه ما رو می‌زنند!

اولین قدم اینه که باید پیدا کنیم دکمه‌های ما کجا هستند؟ نقاط حساس روان و ذهن ما چه چیزهایی هست و چطور شکل گرفتند.

برگردیم باز به مورد دخترک تو.

به نظر من تو یه چیزایی پیدا کردی، پیدا کردی که این ماجرا رو با توجه به گذشته خودت می‌بینی و اینه که اذیتت می‌کنه. در واقع می‌تونم بگم که پیدا کردی در گذشته یه چیزایی وجود داشته که شاید بهشون بشه اسم‌هایی مثل «لوس بودن» «زودرنج بودن» «پرتوقع بودن» «نیاز زیادی به ناز و نوازش» و … داد! احتمالا اینها تو بچگی تو رو اذیت کردند و طبیعیه که دوست نداری دخترت تجربه مشابهی داشته باشه. از این نظر، میشه گفت تو یک خود ایده‌آلی تو ناخوداگاه برای خودت ساختی که مثلا «یک دختر قوی» باشه! که مثلا گریه نکنه! که مثلا توقعش از دیگران زیاد نباشه! مثلا زودرنج نباشه. من نمی‌دونم. شاید اینها رو دیگران هی بهت گفتن. شاید مقایسه شدی با بچه‌ها و دخترهای دیگه. شاید هم حرفی بهت نزدند ولی احساس کردی این حالتت اطرافیانت رو اذیت میکنه. شاید خودت فقط خودت رو با یک موجود خیالی ایده آل مقایسه کردی و در ناخوداگاهت هیچ وقت به اون موجود ایده‌آل نرسیدی.

حالا این موضوع رو بازتاب میدی روی دخترت!

میخوای اون خود ایده آل رو در دخترت بسازی. خیلی زود احساس می‌کنی موفق نمیشی. کوچک‌ترین نشونه بهت میگه همینه که هست! و تغییر نمیشه داد! تو باز خودت رو سرزنش می‌کنی که اینطور بودی و این رو با ژن یا رفتار یا هر چی منتقل کردی به دختر کوچولوت. ناخودآگاه از دست خودت و دخترت عصبانی میشی. سعی می‌کنی خودت رو کنترل کنی. میگی باهاش حرف میزنی! اما فایده نداره. از درون خشمگین میشی گاهی نشون میدی گاهی میریزی تو خودت!

اما در هر حال، این واقعه برای تو میشه مساله!

نکته اینه که همه ما هزاران کیلو بار از گذشته‌مون حمل می کنیم با خودمون که تو رابطه با خودمون، با اطرافیانمون و بخصوص با بچه‌مون تاثیر میذاره. کاریش نمیشه کرد! جز اینکه حداقل در مورد مواردی که آزار دهنده میشن بازنگری کنیم. ریشه‌هاشون رو پیدا کنیم و حداقل پذیراشون بشیم.

«پذیراشون بشیم» یعنی اینکه تو در وهله اول بپذیری که خودت چه در کودکی چه الان که مامان شدی، یکسری خصوصیاتی داشتی یا داری که خودت یا دیگران اسمش رو میذارید زودرنجی، پر توقعی و غیره …  این خصوصیات همه جا این اسمها رو نداره. میشه یه کم برچسب‌ها رو کنار زد و یه جاهایی نیاز فرد رو دید. چرا این فرد (خود تو) «زودرنج » شده؟ حتما نیازی داشته که جوابی بهش داده نشده. این عنوان «زودرنجی» در واقع سرکوب این نیاز بوده! بهش گفته شده: «برو بابا تو زودرنجی!» اما در واقع حالا زودرنج یا دیر رنج، به هر حال تو رنجیدی. چرا نگاه نکنیم ببینیم چیزی که تو رو رنجونده چی بوده؟ و اگر واقعا اون مساله به خودی خود انقدر بزرگ نبوده، چی پشتش بوده که باعث رنجش تو شده؟

وقتی این نیاز رو درک کنی، دیگه دلت نمی‌خواد خودت رو تغییر بدی و به اون موجود خیالی ایده آل برسونیش. همین کسی که الان هست رو دوست داری و کم کم حتی تحسینش میکنی. اصلا دیگه چیزی به اسم زودرنجی درش نمی بینی.

وقتی این حالت نسبت به خودت باشه (باز تاکید به شرط اینکه همین باعث سرزنش خودت نشه! یعنی نگی ای بابا من همش خودم رو اینطوری می دیدم و …. بلکه فقط پذیرای خود فعلیت باشی)، اون وقت نگاهت نسبت به رفتار دخترت هم تغییر میکنه! و چه بسا اصلا متوجه نمیشی این چیزی که نمیدونستی ارثیه، ذاتیه، رفتاریه یا چیه،  در دخترت کی از بین رفت، کی تغییر کرد، و ….

اون وقت حواست جمع میشه اگه دخترت از چیزی رنجید، زود یا دیر، پیدا کنی چه نیازی پشت ماجرا بود آیا اون اتفاق ساده اونو رنجوند؟ احساسش رو سرکوب نکنی! به اون نیازش جواب بدی و به خودش هم کمک کنی که بشناسه اون نیاز رو.

ببخشید خیلی طولانی شد. من اصلا نمیخواستم اینطوری وارد بشم. اما مامی مهربون جون چون دیدم مثالی زدی که به نوعی میتونه مساله همه ما باشه با شکل‌های دیگه، فکر کردم شاید بشه کمی بازش کرد.

نیلای

نیلای

مامی مهربون

راستشو بخوای درسته من خیلی خودم رو به خاطر این رفتارم توی گذشته سرزنش کردم الان خیلی وقته که سعی کردم این برچسب ها رو رو به قول شما، از خودم جدا کنم. یا وقتی دیدم دیگه اون بچه ای نیستم که همه نازشو بکشن دیگه سعی کردم رفتار بزرگ منشانه از خودم نشون بدم و خیلی چیزا رو راستش تو خودم ریختم. اما این رفتارم توی بچگی منو خیلی عذاب میداد. همه برچسب لوس بودن رو بهم زده بودن رفتارهایی باهام داشتن بعضیا که هیچ وقت یادم نمیره. حتی توی رابطه  با دوستای مدرسه هم خیلی تاثیر داشت، منم به اطرافیانم حق میدادم یعنی یه جورایی خودمو مقصر میدونستم.

اما چیزی که من رو نگران میکنه اینه که دخترم مثل من نباشه. ضعیف النفس نشه. بتونه راحت حرفش رو به اطرافیانش بگه. زود قهر نکنه، همه چیزهایی که خودم رو عذاب داده من رو در مورد دخترم میترسونه. شاید به قول شما اینا اصلا ربطی به گذشته من یا باباش یا ژنش نداشته باشه اما چون من اینجوری بودم من تا الانم این برچسبا روم مونده و جز این به چیز دیگه ای فکر نمیکنم.

تنها خودم نیستم که این رو میگم پدرشوهر و‌مادرشوهر من عمو و زن عموم هستند. اونا به شدت تاکید دارن که آره دخترمون مثل مامانشه و یادآوری خاطرات گذشته… وطبعاً من عواقب رفتارم رو می‌بینم و از اینکه این تاثیرها توی دنیای امروز دخترم رو اذیت کنه نگران و ناراحت میشم.

در مورد خود ایده آلم هم فکر میکنم اینم هست من میخوام اون چیزی که نبودم و دوست داشتم باشم دخترم باشه البته تنها به خاطر اینه که میبینم رفتارهای بچگیم باعث شده اونجوری که دوست داشتم نباشم و دخترم هم الان داره مثل بچگی من میشه.

آستیاژ

منم یک دوره تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم.اول یه کتاب خریدم” فرزند پروری نگاهی از درون به بیرون” این کتاب در واقع میگه که یک سری از رفتارهای ما در قبال کارهای بچه هامون علتش چیه؟ مثلا نمیتونیم به هیچ وجه گریه بچه رو تحمل کنیم، چرا؟

یه کتاب هم “وضعیت آخر”کتاب خوبیه ولی خیلی سنگینه (شاید هم واسه من اینطور بود). نیاز به تمرکز زیادی میخواد و پیوسته و به ترتیب باید خونده بشه.

سخنرانیهای دکتر بابایی زاد هم خوبه مرتبط با همین کتاب وضعیت آخر هست و به فهم بهتر کتاب هم کمک میکنه.

اما قدم اول اینه که خودمون بخوایم. که خودش یه گام مثبته و خیلی ارزشمنده. چون چیزی نیست که با خوندن دو سه تا کتاب و جزوه (درحد روخونی و گذرا) نتیجه عالی کسب کنی. حتی خیلی ها به خاطرش به روانکاو هم مراجعه میکنن. ولی به نظرمن اگر بشه حتی یکی از رفتارهامون رو هم اصلاح کنیم خوبه.

منم از اونایی هستم که دخترم رو مدام با بچگی خودم مقایسه میکردم. نکنه اینجوری بشه و….ولی اینطوری اعصابم به هم میریخت و به خاطر یک سری رفتارهام دنبال مقصرم می گشتم. الان سعی کردم همزمان یک سری رفتارای خودم رو اصلاح کنم چون بچه ها تقلید میکنن. از طرفی اگر مسئله ای ذهنم رو درگیر کنه و ندونم چطور عکس العمل نشون بدم یا از اینجا میپرسم یا کتاب.

مامی مهربون

آستی سخنرانی دکتر بابایی زاد رو خیلی دوست دارم یه جورایی همین خودکاوی رو یاد میده. آدم میفهمه که چه رفتاری توی گذشته چه نتیجه ای روی خودت داشته، میتونیم بفهمیم بر اساس اون، رفتارمون رو با بچه هامون کنترل کنیم البته خیلی سخته.

بچه که بودم وقتی گریه میکردم یکی از داداشهام که چند سال از من بزرگتر بود تو چشمام نگاه میکرد و با عصبانیت و خشم از من میخواست ساکت باشم و گریه نکنم خوب سر چیزای الکی بوده اما منم کوچیک بودم. حالام که نگاه میکنم میبینم منم دارم همین کار رو با دخترم میکنم. از دیشب که بهار جون زحمت کشید و با حوصله نظرشو گفت دارم فکر میکنم ببینم اون موقع من چی میخواستم انتظار چه برخوردی رو داشتم جز نوازش افراطی از روی دلسوزی توقع  چیزی رو داشتم یا نه؟ شاید بتونم اینطوری بیشتر به دخترم کمک کنم.

یه راه دیگه هم شناسوندن احساسات دخترم بهش هست و اینکه چطوری اونا رو بروز بده.

بهار

این چیزی که گفتی چقدر خوب بود. من میخواستم وقت کنم بیام بگم که سعی کن حالا که رفتی تو بچگی هی بگردی ببینی واقعا اون موقع چی میخواستی؟ چه نیازی داشتی؟ چی اذیتت میکرد؟ در مقابل برخوردها چه حسی داشتی و … که دیدم خودت اومدی دقیقا همین رو نوشتی. حتی نوازش! نیاز به نوازش خودش نیازه. حالا فکر کنید بچه هامون احساسات و نیازهاشون رو بشناسن و چند ماه دیگه به جای اینکه خودشون رو بزنن زمین و سر کوچکترین چیزی گریه کنن، بیان بگن مامان من یه کمی به بغلت احتیاج دارم! اون وقت چی بهتر از این؟ با آغوش باز بغلشون می‌کنیم و بعد خودشون وقتی احساس کردند جواب نیازشون رو گرفتن یه بوسی روی گونه مامان رو بکنن و برن پی بازی! این صرفا یک رویا نیست. بچه ها خیلی زود یاد میگیرن.

آستیاژ

من تو نقاشی واسه پرنیا ،اشکال هندسی رو میکشم یا آدمک بعد چهره هاشونو خندون و گریون و عصبانی و…با هم تکرار میکنیم.

بهار

دیروز پسرم شوخی جدی با دست زد تو صورت من. خب من لحنم تغییر کرد باهاش. مخصوصاً بهش یادآوری کردم، تو مهد وقتی فلان دوستش زده بودش چه احساسی داشت. ناراحت شد، عصبانی شد و …. گفتم منم ناراحت شدم. عصبانی شدم. دوست ندارم تو منو بزنی و این حرفا. رفته بود یه گوشه اتاق دراز کشیده بود روی زمین و الکی داشت قل میخورد اینور اونور. گوشش به من بود ولی مثلا یه جوری برخورد میکرد که من دارم کار خودم رو می‌کنم. رفتم باز یه لحظه بهش گفتم میشه لطفا به من نگاه کنی؟ گفتم دوست ندارم منو بزنی. این منو ناراحت و عصبانی میکنه. همین و رفتم …

چند دقیقه بعد اومده می پرسه الکی مامان این چیه؟ مثلا میخواد ببینه حالت و لحن من چیه. جوابش رو میدم. میگه تو هنوز عصبانی هستی؟ میگم نه. فکر کنم تو متوجه حرفم شدی. سعی میکنم دیگه عصبانی نباشم. دوباره ۱۰ دقیقه بعد رفتیم مسواک بزنه که بخوابه. میگه مامان قبل از مسواک تو چشمای من نگاه کن. جا خوردم! نگاش کردم. بعد میگه (با لحن آروم و جدی من): مامان من دوست ندارم تو عصبانی بشی!

حالا دیگه این مکالمه ادامه پیدا کرد دیگه بین ما.  ولی من خیلی راستش خوشحال شدم. احساس کردم آفرین! من همین رو میخوام. میخوام تو بشناسی حست رو. بیای به طرف مقابلت بگی! بگی چی اذیتت می‌کنه. چی رو دوست نداری. همین که تو فکر کنی به احساسات خودت. به احساسات دیگران … بعد با هم سعی کنیم تحلیلش کنیم. یعنی حرف نداره. واقعا حیفه اگه الان روی این چیزها باهاشون کار نکنیم. خیلی حیفه. زود درک می‌کنند. نتیجه می‌گیریم! وقتی میگم زود، نه به معنی اینکه در لحظه. نه به معنی اینکه در همون روز. نه به معنی همو

نیکا

نیکا

ن هفته … به معنی اینکه اصلا ما داریم راه خودمون رو می‌ریم و روش خودمون که دیگه برامون مسجل شده. یهو تو دو سال و چهار ماهگی یه همچین جمله‌هایی از بچه‌ها می‌شنویم. تو سه سالگی یه چیزهای دیگه. و اون وقته که خیلی حس خوبی دست میده.

 

لی لی مامان ماهان

این بحث جدید واقعا عالیه و دقیقا بهار درست میگی یهو یه چیزهایی می‌شنویم که تعجب می‌کنیم تا این حد میفهمن. ماهان که الان کلاً حواسش هست و همه چیز رو درک میکنه کاملاً. وقتی من عصبی بشم میاد میگه مامان ناراحت نشو دیگه بریم آب بخوریم. تازگی هم نفس عمیق رو یاد گرفته میگه یه مفس عقیق بکش.

مهرانوش

دقیقا انگار خیلی بیشتر از سنشون می‌فهمند و گاهی چنان شرایط  رو درک میکنند که آدم می‌مونه. واقعا نمیشه فکر کرد اینا بچن یا بزرگ. خیلی خوب که راحت حسمون رو میفهمند

بهار

دقیقا الان خیلی متوجه میشن و بعد از این باز هم بیشتر. چه ما بخوایم و چه نخوایم. اما بستگی داره ما چطور بتونیم بهشون کمک کنیم که این شناخت جهت پیدا کنه و تو چه مسیری بره.

حرف من اینه که بچه‌های ما تقریبا همین الان و حتی خیلی زودتر یا یه کم دیرتر حداکثر متوجه عصبانیت مامان و بابا یا کلا دیگری میشن. یعنی قطعا متوجه میشن که یه چیزی تغییر کرده. این دست ما نیست! بچه انسانه و محبت رو خیلی وقته متوجه میشه. لبخند رو از همون نوزادی میفهمه. عصبانیت و ناراحتی و خشم و این چیزها رو هم می‌فهمه. حالا اینکه متوجه میشه به معنای یک جور درک درونیه که مستقیم مرتبطه با حس امنیت یا ناامنی خودش. مثلا نوزادی که محبت و گرمی آغوش رو می‌فهمه نمی دونه ما به این میگیم محبت، میگیم عاطفه و غیره … فقط ماهیت ماجرا رو درک میکنه و این بهش امنیت میده. بچه ای هم که با احساسات منفی مواجه میشه در دیگران (مثلا خشم، ناراحتی، عصبانیت، اضطراب، ترس و …) ماهیت کلی اون حس منفی رو میگیره و این بهش حس ناامنی میده. در مورد خودش هم همینطور. مثل خود ما وقتی از چیزی ناراحتیم و لزوما خودمون هم نمیدونیم از چی ناراحتیم. بهونه میاریم و به در و دیوار می‌زنیم. حالا ما با حرف، بچه در عمل خودش رو میزنه زمین! اما به هر حال یک حس منفی داره دیگه. یا خشمگینه، یا ناراحته، یا احساس سرخوردگی کرده و غیره ….این حس منفی چه در مورد احساس دیگری چه در مورد حس خودش قطعا همراه با حس ناامنی برای همه آدمها (بچه و بزرگ) خواهد بود. هدف اینه که ما تا جایی که می‌تونیم این حس ناامنی رو تو بچه ها کم کنیم. برای اینکه این حس ناامنی کم بشه، یکی از مهمترین راه‌ها شناخته. آدم وقتی یه چیزی رو می‌شناسه خیلی باهاش راحتتر میشه و قبولش می‌کنه تا وقتی در مقابل یه ناشناخته قرار می‌گیره.
وقتی بچه‌ای می‌ترسه خب احتمالا ضربان قلبش می‌ره بالا. استرس بهش وارد میشه و راهکارش براش میشه گریه کردن. هم از اون تاریکی که ازش ترسیده و هم از حس ناشناخته خودش. از این حالتی که نمی‌شناسدش و نمی‌دونه در مقابلش باید چه کار کنه.  حالا وقتی همراهی میشه و می‌بینه کسی بهش میگه این حست اسمش اینه. همه داریم، همه گاهی می‌ترسیم و احتمالا ترس تو به این دلیله و …. انگار یه نفس راحت می‌تونه بکشه. چون یه قسمت بزرگی از ناشناخته براش حل شده و این یعنی احساس امنیت دوباره. در مقابل حالت‌های ما، بچه ها اگه باهاشون کار نشه لزوماً فرق بین استرس من، عصبانیت من، خشم من، ناراحتی من، ترس من و این چیزها رو نمی‌فهمند. فقط می‌بینند که من به عنوان مادرشون یکهو تغییر رفتار دادم و وارد فاز منفی شدم. قطعا این بهشون استرس میده و ناامنی. اما وقتی کم کم متوجه تفاوت اینها بشه، خب خیلی در حسشون تاثیر میذاره. این فقط در مورد بچه ها نیست. خود ما هم نیاز داریم خودمون رو بشناسیم. همه!

پرنیا

پرنیا

یک زمانی ۱۰-۱۲ سال پیش یه دوره های خاصی شرکت می‌کردم که روانکاوی هم بخشش بود. گروهی بود دوره ها و هر بار یه جمعیت مثلا ۱۰۰ نفره یا حتی بیشتر شرکت داشتن. اکثرا آدمهای خیلی تحصیل کرده، اصطلاحا موفق در جامعه و … وقتی می‌رسیدیم به دوران کودکی و آدمها می‌رفتن تو روانکاوی گذشته خودشون من همیشه آخر روز در عجب بودم، از یه طرف از خودم و به هر حال تجربه و یه جور مکاشفه ای که خودم از خودم پیدا کرده بودم اون روز. از یه طرف در مقابل دیگران. اینکه واقعا همه تو بچگیهاشون چیزهایی داشتن که عمیق جا گذاشته بود و مونده بود. از پدر و مادری که کم توجه کرده، زیاد توجه کرده، نبوده، بوده، و هر چی هر چی … یعنی انگار هر کاری کرده بودن پدر و مادر، تو هر طبقه ای که اون بچه بزرگ شده بود باز الان تو بزرگسالی گره داشت و کم کم داشت باز می‌کرد درون خودش رو ببینه که چقدر مسائل الانش با همسرش، با کارش، با خانواده ش، با بچه ش، حتی با اسبابهاش و هر چی که بگیم، ربط به تجربه گذشته و کودکیش داره. البته درجات گره‌ها خب متفاوت بود. ولی اینها رو گفتم باز تاکید کنم که

۱. اصلا باور نکردنیه شرایط بچه‌ها تو این سنین و تاثیراتی که تو تمام زندگیشون میذاره. هر بار که به نوعی با مساله مواجه میشیم باز شگفت زده میشیم.

۲. ما هیچ وقت نمی‌تونیم شرایط ایده‌آلی ایجاد کنیم ولی خیلی می‌تونیم موثر باشیم.

۳. در بزرگسالی باید برگشت و بازنگری کرد، با یک دید جدید.

مامی مهربون

این جور که پیداست ما با این موضوع و بحث حالا حالا ها کار داریم این قصه سر دراز دارد.

بهار

این موضوع کلا خیلی سر دراز دارد! برای همه مون … ولی خوبه که شروعش کنیم. خیلی کمک می‌کنه…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *